سلام ....
چند مدتیه که پرشین بلاگ قاطی کرده به خاطر همین یه وبلاگ تو بلاگفا درست کردم دوستای گلم اگه خواستین اونجا بهم سر بزنین ....
شاید برگردم همینجا....ولی نمی دونم.....
http://dokhtare-baroni.blogfa.com/
یه روز ی تو قلب دریا..یه ماهی تنهای تنها...به دور از قصه دل ها..سر می کرد تو دل دریا ..صبحا با بوسه ی اب ها ..چشماشو از هم وا می کرد..شبا با تیرگی اب ..زیر سنگی نجوا می گرد...زندگیش خیلی قشنگ بود ...چون همش بی غم و درد بود ..چون همش ساده دلی بود...چون همش ساکت و سرد بود ...یه روزی مثل این روزا یه ماهی اومد کنارش ..خوند براش قصه ی عشقو گفت براش راز نگاهش....دو تایی یه خونه ساختن کنار صدف تنها سردی اب و گرفتن ....با نوای عشق و رویا ...زندگیشون همه عشق بود...همه پاکی و محبت همه روزای قشنگ و همه دوستی وصداقت...یه روزی اسمون سیاه شد شادیها و عشقشون مرد..مرغ ماهی خواری اومد جفت ماهی رو با خود برد...ماهی داد زد ای جدایی ..نفرین خدا بهت باد روز خوش نبینی هیچ وقت که نبردی ما رو از یاد ..ماهی باز رفت توی خونه ..دید بازم تنهایی تنهاست اما این بار با غم و درد توی قلب سنگ دریاست......
فاطمه فریاد رس
زنگی را همه می پندارند باغی از گل باشد باغی از نسترن و مریم و رز .
عشق را همه می پندارند غنچه ای نشکفته که به هر لبخندی جان می گیرد
روز گاری عشق مفهومی دگر داشت همه ی انسان ها با پاکی خود عشق را می دیدند
همگی همچو نسیم سحری عشق را حس می کردند این زمان عشق مفهومی دگر دارد .
گفتم :ای یار نقشی بکش از روزگار از سرنوشت از زندگی دیدم اخرنقش برگی را میان چشمه ی پاکی کشید.و....
خدا یه هدیه ی اسمونی اما متولد زمین به مامسلمونا داده...فردا تولداونه...
بی نظیر ترین مادر دنیا.....مهربون ترین مادر دنیا......یا فاطمه بنت نبی......
مادر قشنگم روزت مبارک....همه ی دنیافدای یه خنده ی تو
هرچی ارزوی خوبه مال تو.........دوستت دارم
پسرک تو برف و بوران شدید موقع رفتن به مدرسه شال و کلاهش رو روی سر ادم برفی حیاط شون گذاشت...
موقع برگشتن ادم برفی رفته بود......
اما عوض اش برای تشکر کردن از پسرک یه هویج و دو تا گردو به همراه شال و کلاهش جا گذاشته بود.......
هنوز هم سرت را بالای ستاره می گیری پشت اسمان اسمان دیگری است باز هم پر از ستاره پر از واژگان جادویی و پر از اسرار نهایی است که به تو دلگرمی و امید می دهد اما اما چه سود که دیگران از این اسمان و دنیای ان غافل اند و انچه تو را ازار می دهد همین است و بس باور کن !
این جا غروب کتک خورده کبود است و شب نا گهان می شکند این جا درختان اندکند و کسی گل ها را نمی فهمد و کسی از فردا نمی گوید ان طرف اسمان ابی است وپس از باران رنگین کمان قوس می زند گاهی این جا بهار ها پائیز های خیال می شوند حتی سبزینه ها بوی طراوت ندارند و اطلسی ها دست ظرافت .شاید یاس ها را حوصله ای نیست که از دیوار بالا بیایند و کوچه ها همیشه دلتنگد و پنجره ها با اسارت مانوس .
به نام او که سکوتش رسا ترین صداست در این هیا هو که انسان ها خود را به نشنیدن میزنند
لحظه رها کردن لذت بخش تر و شیرین تر از لحظه ی به دست اوردن است .تو هنگامی که چیزی را به دست می اوری خودت را و شیرینی درک حضورت را از دست می دهی و در ان چه به دست اورده ای غرق می شوی در لحظه رها کردن تو خودت را به چنگ می اوری و ان چه در تو با قی می ماند حقیقت توست بی انکه حضور دیگران را الوده کرده باشد .
ويکا گفت :ما ابدي هستيم .چون جلو ه اي از خداونديم. براي همين از ميان زندگي ها
و مر گ هاي بسياري مي گذريم .از نقطه اي بيرون مي اييم که هيچ کس نمي شناسد و به
سويي مي رويم که هيچ کس نمي داند .ويکا ادامه داد :مساله اين است که وقتي مردم به
حلول روح فکر مي کنند همواره با سوال بسيار سختي رو به رو مي شوند با توجه به ان که
در بدو پيدايش تعداد بسيار کمي انسان روي زمين وجود داشته و امروز تعداد انسان ها
بسيار زياد است اين همه روح جديد از کجا امد ه اند؟نفس بريدا بند امد بارها همين سوال
را از خود کرده بود .ويکا پس از مدتي گفت :پاسخ اين سوال اسان است در بعضي از
حلول ها تقسيم مي شويم روح ما درست مثل بلور ها و ستا ره ها. درست مثل سلول ها
و گياهان تقسيم مي شود .روح ما به دو روح ديگر تقسيم مي شود و بدين ترتيب در طول
چند نسل بر بخش بزرگي از کر ه ي زمين پخش مي شويم.بريدا پرسيد:و تنها يکي از اين
بخش ها از هويت خودش اگا ه است؟ويکا بي انکه به بريدا پاسخ دهد گفت: ما بخشي
از چيزي هستيم که کيميا گران ان را روح جهان مي نامند.در حقيقت اگر روح جهان
فقط تقسيم بشود هر چند گسترش مي يابد اما ضعيف تر هم مي شود .پس همان طور
که تقسيم مي شويم دوباره با هم ملاقات مي کنيم و نام اين ملاقات دوباره عشق است .چون
وقتي روحي تقسيم مي شود .هميشه به يک بخش نرينه و يک بخش مادينه تقسيم مي شود
ويکا ناگهان خاموش شد و به کارت هاي پراکنده بر روي ميز نگريست.ادامه داد :کارت ها
بسيارند اما همه عضو يک دسته ي کارت ها هستند براي درک پيام هرکارت وجود
تمامشان لازم است همه ي ان ها به يک اندازه مهم اند ارواح ما هم همين طورند
انسان ها مثل اين کارت ها به هم متصل اند .در هر زندگي اين مسوليت اسرار
اميز را بر عهده داريم که دست کم با يکي از بخش هاي ديگر دوباره ملاقات کنيم
عشق اعظم که ان ها را از هم جدا کرده با عشي راضي مي شود که اين را دوباره
با هم يگانه مي کند _ومن چه طور مي توانم بخش ديگر خود را بيابم؟
ويکا گفت :شهامت خطر را داشتن .به خطر شکست تن دادن.خطر نوميدي و
سرخوردگي را پذيرفتن .اما هرگز دست از جست وجوي عشق نکشيدن
کسي که از اين جست و جو دست نکشد پيروز ميشود._امکان دارد در هر زندگي
با بيش تر از يک بخش از وجدمان ملاقات کنيم؟ويکا با تلخي بارزي اندشيد :بله .و
وقتي اين طور بشود قلب تکه تکه مي شود و نتيجه ي ان درد و رنج است.ما مسوول سراسر
زمينيم چرا که نمي دانيم بخش هاي ديگر ما که از زمان اغاز وجود ما را تشکيل مي داده اند
حالا کجايند اگر خوب باشند ما هم خوشبختيم اگر بد باشند هر چند نا هشيار از بخشي از اين درد
رنج مي بريم اما بالاتر از هر چيز مسوول انيم که در هر زندگي دست کم يک بار با بخش ديگر
خود که سر راه ما تجلي مي کند يگانه شويم.سگي در اشپز خانه پارس کرد.ويکا تمام کارت ها
را از روي ميز جمع کرد و دوباره به بريدا نگريست و گفت:همين طور مي توانيم بگذاريم که بخش ديگر
ما به راهش ادامه دهد.بي انکه اين حقيقت را بپذيرد ويا حتي درکش کند د ر اين صورت
براي ملاقات دوباره با اونيازمند حلول ديگري هستيم و به خاطر خودخواهي مان به بدترن عذاب
محکوم مي شويم عذابي که خودمان خلق کرديم:تنهايي
بخشي از کتاب بريدا
از تاثير گذارترين نويسنده جهان
پائولو کوئليو
سلام امروز می خوام خاطره ی اولین روز خرداد رو بنویسم که فکر کنم در طول تاریخ سابقه نداشته کسی اینطوری ضایع بشه با حوصله بقیه رو بخونید ! صبح با اژانس رفتم مدرسه انقدر دعا و نظررو نیاز کردم که امتحانم رو خوب بدم همچین خوب ندادم ولی بدک نبود از امتحان که در امدم با ماشین رفتم ۲تا ۳تا خیابون اونورتر که خواهرمینا رو دیدم و خلا صه با هم اومدیم خونه که ایکاش یه ربع دید تر می اومدیم از شانس بد من دوست هام رو دیدم که از من یه سال کوچیکترن و بهم گفتند که باید بیای دوچرخه سواری من هم هر چقدر گفتم بی خیال انگار که نه انگار مگه تو گوشش می رفت خلا صه من با دوچرخه اومدم بیرون که ایکاش نمی اومدم حیف !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!وقتی اومدم بیرون بچه کوچیک های محلمو ن گفتن[(پسرها) که دوچرخت خیلی باحاله ومن هم یه خورده مغرور شدم که ابته خیلی کم ها ولی همون کمش هم کار دستم داد یه ۱ساعتی رو حال کردم و تو مسابقه ها اول شدم ولی تو دور اخر واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی یه لحضه انقدر سرعت رفتم که دیکه واییییییییییییییییییییییییییییی روسریم وا شد من هم به خاطر اینکه سوار اون ماشین ها نشم بدون اینکه ترمز کنم دست هام رو ول کردم و روسریم رو درست کردم که واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ایکاش ترمز می کردم به حصاب خودم خواستم جلوی پسر ها کم نیارم که خاک تو سرم کنن با این طرز فکر م درست جلوی یه قشون پسر نقش بر زمین شدم با ور کنین اون لحظه از شدت ضایع شدن می خواستم گریه کنم ولی مگه بچم که گریه کنم اون لحضه اگه تمام زندگیم رو میگرفتن و در عوض بهم یه ساعت برنالد میدادن قبول می کردم خلاصه ابرو حیصیتم رفت دیگه اخه بگو دختر تو این سن مگه عقل نداره اون هم بعد از امتحان مسابقه اون هم با پسرها بذاره خاک تو سرم وقتی افتادم همه ی پسر ها رودبر شدن از خنده تو اون وضعیت روسریم وا شد ساعتم از دستم وا شد و یه چند کیلومتر اونور تر افتاد از دوچرخه پرت شدم بیرون و حالا جان من تو اون وضعیت کی جرات پا شدن رو داره بلاخره پا شدم و همه یه تسلیت بهم گفتن و رفتن دوست های نامردم هم که انگار نه انگار من و میون یه دسته پسر ول کردن وقتی بلند شدم یکی بهم گفت ساعتت رو جمع کن یکی اورد داد سرم گیج میرفت یکی میکه بده درستش کنم یهو گریه نکنی ها می خواستم بگیرم همه رو خفه کنم که از توانایی من خارج بود خلا صه رفتم خونه و مامان و خواهرم هم کلی خندیدن و از این به بعد فقط به من بگین با چه رویی برم بیرون پس نتیجه میگیر یم که ادم تو نربکی شیرجه بزنه ولی ضایع نشه